
توي آيينه كه نگاه ميكني، ميتواني گذر سالي را بر چهرهت به تماشا بنشيني. سالي، نو شده است اما از منظر ديگر، سيصد و شصت پنج روز پيرتر شدهاي، در فراسوي نگاهت، جايي آن سوتر، در ژرفاي آيينه، «جواني»ت را ميبيني … ميروي تا سالهايي كه تخته پاككن عمر از سينه رنگين هستي، پاكشان كرده است…
انگار ديروز بود… شايد هم ساعتي قبل كه آن دوست داشتنيترين مرد همهي دوران كرد و كارم در دايره روزنامهنگاري، كاغذ بايكههاي حروف چيني شده مقالهيي را دستم داد تا با غلطگيري متن، پا به دايره ژورناليستها بگذارم… باورم نميشد كه اولين ويراستاريم براي مطلبي كه قرار بود در مجلهيي، چاپيده شود، به ميانه ميداني پرتابم ميكند كه آرزويش را داشتم و خيال ميكردم كه آرزويي محال خواهد بود.
حسين… حسين گرانمايه، آن مرد لاغر كوتاه قامت كه هميشه و هميشه، صورت استخواني و تكيدهاش را خندهيي محو، هاشور ميزد و جاي دستهاي مركبيش، ردي هميشگي داشت روي زير پيراهنش، نه فراموش من ميشود نه فراموش هر كسي كه در حيطه كارمطبوعاتي، گذر به چاپخانه او ميافتاد.
مطمئن هستم كه حتا همسايههاي خانه طبقه بالاي چاپخانه در انتهاي كوچه شاهرود ميدان فردوسي هم، حسين گرانمايه را به ياد دارند. ميتوانيد از فرزانه و بهروز… -عشاق ابدي سينماي ايران- بپرسيد.
هنوزم، عادتش را به ياد دارم… اين كه سيگارش را كه زير لبش تا مرز فيلتر ميسوخت، ميان دو انگشت شصت و نشانهش خاموش ميكرد.
مگر ميتوانم يادش را از ذهن بيرون كنم؟… گرانمايه با من است تا هميشه… كه بودنم در اين جايگاه رهين محبت اوست… كه دستم بگرفت تا در كوچه باغهاي نگاريدن و نوشتن، تاتي كنم.
در فراسوي چهرهام ميان قاب آيينه… در ژرفاي ژرف آبگينه پشت جيوه، او را ميبينم كه همچنان با لبخندي محو نگاهم ميكند… نگاهي پر از صفا… انگار نگاهش، دريايي حرف است كه موج موج بر من فرو ميريزد… به احترامش… به احترام يك مرد، كلاه برميدارم… رمز نگاهش را خواندهام… او حتا از وراي زمان هم بامن است تا به يادم آورد كه هميشه جوان نميمانم… كه به ياد آورم پا به سن گذاشتهيي هستم در چرخه نويسندگي مطبوعات… كه فراموشم نشود جوانها و جوانترهايي كه اينك شوق «قلم» زدن دارند… هواي قدم زدن در وادي مطبوعات و …. چشم به راه كه آيا «پير»ها، آنان را فرصت و مجالي ميدهند براي تجربه شيرين نوشتن؟
در نهايت نيمه روشناي آيينه، چشم در چشم «گرانمايه» ميشوم.. نه… به حرمت بزرگواريش، نگاه ميدزدم و سر به زير نجوا ميكنم
- حسين آقا… چشم … تو بزرگم كردي در گهواره نوشتن… اگر كسي شدم – كه نشدم- تو بانيش بودي… پاي بند به عهدي كه بستهم، بر اين همتم تا آب زنم راه را براي از «در» در آمدن «برنا»هايي كه اشتياق نوشتن دارند.. كه خيالشان در پسكوچههاي دلواپسي نگارش، پر ميزند…
و… صميمانه ميگويم كه آمدن نويسندگان جوان و عاشقهاي قلم زدن را به گذر «هفت نگاه»، چشم انتظارم… دِينِ من به حسين گرانمايه – كه خدايش بيامرزد- و زكات موهبت نفس كشيدنم در اقليم قلم، همانا راه دادن است به ذهنها و انديشههاي تازه و بكر و جوان براي شكفتن و بالندگي.
پس نگذاريد مشمول الذمه بمانم در اين وقت دير سالگي.
احمد سليمي
مهرپویا همت پور
وقتي براي فرار از مدرنيته به ابزارهاي مدرن متوسل ميشوي گاهي به حماقتهاي بيدليل بشر، آرام آرام لبخند ميزني! وقتي ميشنوي كه درصد عظيمي از فضاي مدرنيته را ابتذال و بيهويتي فرا گرفته، دوست داري تا طرحي نو در اندازي! وقتي ميبيني كه جامعه پايبند به سنتهايمان را مدرنيته محاصره كرده، تنها راه فرار از اين مخمصه را در مدرنيته جستجو ميكني! وقتي هم كه حس ميكني مدرنيته امان تو را بريده و ميخواهي از اين روزگار تكنولوژيك فرار كني، فريادي مدرن سر ميدهي و از همان لحظه يك وبلاگ نويس ميشوي!! ...
ادامه مطلب
سايههاي لخت (3)
کاشانی

فخيمي و خانمش تصميم گرفته بودند براي ورود او به ايران ميهماني كوچكي راه بياندازند و از آنهايي كه هنوز تو ايران هستند دعوت كنند. ولي شهرزاد مخالفت كرد و گفت:
ـ نميخوام كسي بدونه من آمدم ايران!
ثريا گفت:
ـ ولي اگه بعضيها بفهمن خيلي از دست من و فخيمي ناراحت ميشن!
ـ عيب نداره. بگو خودش نخواست. ميدونيد تو شرايطي نيستم كه براي اومدنم بوق و كرنا بزنن!
...
ادامه مطلب

«رطوبت سنج تاريخ!!»
احمد سليمي
چراغ مطالعه روميزي، دايرهيي نوراني روي كاغذهايم انداخته است. وقت نوشتن يادم ميآيد آن شبي هم كه براي بابك بيات مينوشتم، برف ميباريد ريز و تند و بيصدا، امشب اما پيچ و تاب قطرههاي بهم پيوسته باران سر ميخورند روي شيشه پنجره. آواي خلسهآور باران را تندر گاه به گاه بهاري ميشكند. انگار كوبش «درام»ي ناكوك ميان هارموني سازها، همه چيز را بهم ميريزد...
ادامه مطلب



